| | |
قال الرسول(ص):مُداراةُ النّاسِ نِصْفُ الإیمانِ، وَ الرِّفقُ بِهِْم نِصْفُ العَیْشِ.؛ مدارا کردن با مردم نيمى از ایمان است و ملاطفت با آنان نيمى از زندگی.


  چاپ        ارسال به دوست

فلسفه چیست

فلسفه چیست
(سید عزیز موسوی پروانی)
دبیر پژوهشی گروه علمی" حکمت و دین پژوهی" مرکز پژوهشی المصطفی(ص)

الحِکمَة ضالّة المؤمِن فخُذ الحکمة و لو مِن أهل النّفاق " 1
فلسفه ورزی از ویژگیهای آدمیان است. به تعبیر ارسطو همة آدمیان به طور طبیعی خواهان دانستنند2. بر این اساس، حقیقت آن است که فلسفه در پی پرسش های مکرّر و مصرّانه بشری ایجاد شده است. پرسشهای بنیادینی که قرار را از او گرفته، پرسشهایی چون " ازکجا آمده ایم؟"،" به کجا می رویم ؟" و" برای چه آمده ایم ؟" پاسخ همه این پرسشهای اساسیِ سه گانه، مربوط به شاخه ای از فلسفه است که باید با روش تعقّلی مورد بررسی قرار گیرد و همه آنها نیازمند به متافیزیک و فلسفه أولی است. لذا انسان باید از شناخت شناسی و هستی شناسی آغاز کند.
از آنجایی که هدف خلقت، تعالی همة مجموعة بشری است، برای رسیدن به این هدف باید نظامهای اجتماعی، بر اساس آگاهی از ساحت فطری و همة ابعاد وجود انسان و با توجه به هدف آفرینش و شناخت عواملی که او را در رسیدن به هدف نهایی کمک می کند، تنظیم شود و لذا هدف او شناختن مسائل بنیادی و شالوده های کلی این نظام هاست. بطوریکه این نیز هدف اصلی نظام تعلیم و تربیت حوزه علمیه شیعه نیز هست. که می بایست هر چه محکم تر و استوار تر پی ریزی گردد. لذا برای رسیدن به چنین امری نیازمند جهانبینی صحیح هستیم. بر این اساس، تا پایه های جهانبینی استوار نگردد و مسائل بنیادین آن بصورت درست حل نشود و وسوسه های مخالف دفع نگردد، نمی توان به حلّ صحیح و پاسخهای قطعی بنیادین رسید. لذا چنین امری مرهون اندیشه های عقلی و فلسفی است که پیشاپیش ضرورت و اهمیت فراگیری فلسفه را می رساند که این امر مجال دیگری را می طلبد. اما آنچه را که این نوشتار به آن می پردازد تبیین و تشریح چالش دیرینه اسلامیت فلسفه اسلامی است. موضوعی که جایگاه مقدمّی نسبت به مباحث مطروحه در فلسفه دارد. تا چه قبول افتد و در نظر آید.
آغاز تفکر فلسفی:
تاریخ تفکر بشر، به همراه آفرینش انسان تا فراسوی تاریخ پیش می رود، و هرگاه انسانی می زیسته، فکر و اندیشه را به عنوان یک ویژگی جدایی ناپذیر با خود داشته، و هر جا انسانی گام نهاده، تعقّل و تفکّر را با خود برده است.
از اندیشه های نانوشته بشر اطلاعات متقن و دقیقی در دست نیست. جز آنچه دیرینه شناسان بر اساس آثاری که از حفّاریها بدست آورده اند حدس می زنند. اما اندیشه مکتوب، بسی از این قافله عقب مانده و طبعاً تا زمان اختراع خط به تأخیر افتاده است. اگر چه مورّخینِ فلسفه معتقدند، کهن ترین مجموعه هایی که صرفاً جنبه فلسفی داشته، یا جنبه فلسفی آن غالب بوده، مربوط به حکمای یونان است که شش قرن قبل از میلاد می زیسته اند، دانشمندانی اند که برای شناخت هستی و آغاز و انجام جهان تلاش می کردند!؟ اما باید دانست از آنجایی که همین دانشمندان یونانی در عین حال معترفند که اندیشه های ایشان کم و بیش متأثر از عقاید و فرهنگ های شرقی بوده است. علاوه بر این، چون اندیشه های بشری مربوط به شناخت هستی، آغاز و انجام آن، از آغاز، توأم با اعتقادات مذهبی بوده، می توان بر این امر اعتقاد راسخ داشت که قدیمی ترین منبع افکار فلسفی را باید از میان افکار مذهبی شرقی جستجو کرد.3
علت نامگذاری علم فلسفه به فلسفه:
در آغاز، اندیشه های آغازین از نظم لازم برخوردار نبود و مسائل مورد پژوهش و تحقیق، دسته بندی دقیقی نداشت. چه رسد به اینکه هر دسته از مسائل نیز نام و عنوان خاص و روش ویژه ای داشته باشد. اجمالاً همه اندیشه ها، به "علم"و" حکمت" نامیده می شدند.
در قرن پنجم قبل از میلاد، دانشمندانی ظهور کردند که به زبان یونانی "سوفیست" یعنی "حکیم" و "دانشور" نامیده می شدند. ولی علی رغم اطلاعات وسیعی داشتند، به حقایق ثابت باور نداشتند. بلکه هیچ چیز را قابل شناختِ جزئی و یقینی، نمی دانستند. در این میان از معروفین دانشمندان آن زمان که مقابل آنها قیام کرد و به نقد آراء و افکار آنها پرداخت سقراط بود. وی خود را به "فیلاسوفوس" یعنی "دوستدار علم وحکمت" نامید. همین واژه است که در زبان عربی به شکل "فیلسوف" در آمده است و کلمه "فلسفه" از آن گرفته شده است.
از زمانی که سقراط خود را فیلسوف نامید واژه فلسفه همواره در برابر واژه سفسطه بکار می رفت و همه دانشهای حقیقی مانند فیزیک، طب، هیأت ، ریاضیات و الهیات را دربر می گرفت4 و تنها معلومات قرار دادی، مانند؛ لغت، صرف، نحو و دستور زبان از قلمرو فلسفه خارج بود.5
بر این اساس، واژة فلسفه، از آغاز به صورت اسمِ عامی برای همه علوم حقیقی، اطلاق می شد و حتی در قرون وسطا، قلمرو فلسفه، وسعت یافت و بعضی از علوم قراردادی مانند؛ ادبیات، معانی و بیان را در بر گرفت. اما از آنجایی که پوزیتویسم، شناخت علمی را در مقابل شناخت فلسفی و متافیزیکی، قرار داد و تنها علوم تجربی را شایسته نام "علمی" می دانست. و از آنجایی که این دیدگاه وجه غالب و عمومی پیدا کرد قاعدتا،ً مفهوم و معنایی که از "فلسفه" فهمیده می شود در مقابل و ضدّ علم بود6 و هم اکنون در غرب این اصطلاح رایج است7.
چنانچه یکی از متفکرین غربی به این امر تصریح کرده و می نویسد: " مفهوم فلسفه آنگونه که در اروپا متداول است، با مفهوم مصطلح آن در اسلام معادل نیست"8 و در ادامه در خصوص این تفاوت می نویسد:" در مغرب زمین، تمایز قطعی "فلسفه" از الهیات به دوران اسکولاستیک قرون وسطا می رسد. ظاهراً موجب این تمایز، تفکیک فلسفه از مذهب است و چون پدیدة "کلیسا" و تناقضات و نتایج آن، در اسلام وجود نداشت، لاجرم در اسلام، اندیشة تفکیک فلسفه از دین بوجود نیامد."9
معانی اصطلاحی فلسفه:
بر اساس آنچه گذشت، از آن زمانِ آغاز، فلسفه، اصطلاحات متعددی به خود گرفته است. چون؛ علوم حقیقی، علوم حقیقی بعلاوه بعضی از علوم قراردادی، معرفتهای غیرتجربی در مقابل علم (که شامل منطق ، شناخت شناسی، هستی شناسی، خداشناسی، روانشناسی نظری، زیبا شناسی، اخلاق و سیاست )، گاهی هم به معنای فلسفه اولی یا متافیزیک به کار می رود.10
به هر حال اکنون فلسفه به دو معنای عام و خاص به کار می رود. فلسفه به معنای عام که مترادف با " علم" به کار می رود، شامل همة علوم، از جمله علوم طبیعی می شود، و در این صورت فلسفه، علم واحدی مقابل دیگر علوم نیست. ولی فلسفه به معنای خاص، علمی مستقلّ است که دارای موضوع و محمولات مشخصی است و نقش بنیادینی در قبال دیگر علوم دارد و فقط بر حکمت مابعدالطبیعه اطلاق می شود که مترادف " متافیزیک" بوده، "حکمت الهی" نیز نامیده می شود و موضوع آن "موجود بما هو موجود" است یعنی احکام کلی هستی را بیان می کند که در این صورت در مقابل علوم تجربی قرار می گیرد در حالی که فلسفه به معنای عام، علوم تجربی را نیز در بر دارد در این نوشتار مقصود ما از فلسفه، معنای اول است.
نکته قابل توجه در خصوص این است که؛ نامگذاری فلسفه به علم الهی، نمی تواند به این سبب باشد که موضوع فلسفه تنها خداوند و امور غیر طبیعی است و موضوع فلسفه وجود بطور مطلق است(اعم از واجب و ممکن) افزون بر توجیه ابن سینا11 در آثار ارسطو نیز می توان دلایل این کاربرد را این گونه مشخص کرد:
الف: موضوع فلسفه موجود است و کاملترین مصداق آن، حقیقت نامتغیّری است که در آثار ارسطو به عنوان محرّک نامتحرّک شناخته شده و آن حقیقت، صفت الهی دارد. پس فلسفه را به حق باید الهیات نامید12
ب: در فلسفه برخلاف دانشهای دیگر هیچ سودی جز دانایی در کار نیست و حکمت و فلسفه در واقع برای حکمت و فلسفه است نه برای فراهم کردن اثر و نتیجه ای دیگر و در واقع آزاد است و چون انسانهای موجود ناقص اند و طبعاً هر دانشی را برای بدست آوردنِ مقصودی، دنبال می کنند و نمی توانند به معنای واقعی کلمه به دنبال معرفتی بروند که جز معرفت محصولی نداشته باشد بنابراین می توان فلسفه را علم الهی دانست یعنی دانشی که تنها در شأن خداوند است.13
بر این اساس، تعاریفی که در این دوران از فلسفه ارائه می شود بنا به اصطلاحات دوره زمانی خاص متفاوت بوده و مباحث یک تکامل نسبی به خود گرفته است که این تکامل را می توان در اولین گام، در تعریف فلسفه، در دوران یونان و اسلام جست. چنانچه تعریف قدیمی از فلسفه که ظاهراً در حکمای قبل از ارسطو و افلاطون دارد این است که : الفلسفة هی العلم باحوال اعیان الموجودات علی ماهی فی نفس الامر بقدر الطاقة البشریة " این تعریف با همه جامعیتش، از سوی حکمای اسلام، مورد نقض قرار گرفته و مورد پسند آنان واقع نشده و متوسل به تعاریفی چون : " صیرورة الانسان عالماً عقلیاً مضاهیاً للعالم العینی" و یا " استکمال الانسان فی مرتبة العم والعمل "14 شدند. البته در این بین کلمه فلسفه تبدیل به کلمه حکمت شده است آنهم به اقتباس از آیة شریفة قرآن کریم که می فرماید: " يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ"15. با تبدیل فلسفه به کلمه حکمت که ریشه اسلامی دارد به طور کلی تعریف آنهم مبدّل به وضع دیگری می شود و بجای بحث در حقایق موجودات، نوری می شود که " یقذفه الله فی قلب من یشاء"16 و بدین ترتیب فلسفه یونانی در برابر حکمت اسلامی و حکمت ذوقی قرار می گیرد.
بر این اساس تعاریفی که از سوی متفکرین ارائه می شود گاه در مقابل هم و گاه یکدیگر را شامل می شود. چنانچه برخی فلسفه را " یک سلسله مسائل می داند که بر اساس برهان و قیاس عقلی که از مطلق وجود و احکام و عوارض آن، گفت و شنود می کند، که فلسفه از بود و نبود اشیا سخن می گوید و احکام مطلق هستی را مورد دقت قرار می دهد و هیچگاه به احکام و آثاری که مخصوص یک یا چند موضوع مخصوص است نظر ندارد.17
یادداشت ها
1- نهج البلاغه، کلمات قصار، 80- در روایتی دیگر آمده است: " خذ الحکمه أنّی کانت، فإنّ الحکمه تکون فی صدر المنافق " نهج البلاغه- حکمت 79
2- ارسطو، مابعدالطبیعه،ص19
3- محمد تقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج1، ص24
4- جنانچه هنوز این تقسیم بندی مورد توجه حکما است . براین اساس علامه شعرانی تهرانی از جمله حکمای معاصر است تقسیم منطقی از فلسفه را ارائه می دهد که این تقسیم بندی را جناب حسن زاده در جلد دوم کتاب هزار و یک کلمه تحت کلمه 271 روایت کرده است. وی پس از توضیح و بیان می نویسد:" پس فلسفه بر هشت قسم است ، 1- علم مابعدالطبیعه 2- حکمت طبیعی 3- علم النفس 4- منطق 5- علم جمال 6- علم اخلاق 7- علم اجتماع 8- فلسفه قانون.( حسن حسن زاده آملی، هزار یک نکته، ج2، ص224
5- محمد تقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه ، ج1، ص 27-25
6- همان، ص60
7- اما در تفکر اسلامی هیچگاه فلسفه در مقابل علم قرار نگرفته است چرا که معتقد است ارزش ادراکات عقلی نه تنها کمتر از ارزش حسی و تجربی نیست بلکه به مراتب بیشتر از آنهاست و حتی ارزش دانشهای تجربی در گرو ارزش و ادراکات عقلی و قضایای فلسفی می باشد.
8- هانری کوربن، تاریخ فلسفه اسلامی، ص 5
9- همان
10- همان، ص 65
11- ابن سینا، نجات، ص493
12- کاپلستون، تاریخ فلسفه،ج1، ص400
13- متافیزیک، ترجمه شرف الدین خراسانی، ص 107
14- سهروردی، حکمه الاشراق، مقدمة مترجم، سید جعفر سجادی، ص 10
15 - بقره ، 269
16-
17- علامه طباطبایی، اصول فلسفه و روش رئالیسم با پاورقی مطهری، ج1،ص 29-30


٠٨:٥٥ - 1393/04/17    /    شماره : ٥١٦٩٥    /    تعداد نمایش : ٣٨٧


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج